عطر سیب
به نام الله
سلام
سلام به همه ی آسمونی های آبی ، سلام به نازنین های همیشه بهاری ، سلام به دوستای قدیمیم به تک تک اونایی که روزهاست از وبلاگشون خبری ندارم و دلم همیشه واسشون تنگ شده ، سلام به همه ی عاشقا ، عابدا و شاعران پاک حقیقی.
چقدر دلم برای نوشتن تنگ شده بود ...چه روزایی که تموم دلتنگیامو میذاشتم تو واژه واژه های این پلاک ترانه ، نشونیشو اینروزا داشتم فراموش میکردم و حالا که برگشتم به خونه ی قدیمیم میبینم رو سردر خاطراتش چه خاکی نشسته.
اگه نبودم ، اگه دیر اومدم مهمترین دلیلش شوکی بود که مثل کما دستمو از قلم جدا کرده بود ، میدونم خیلی هامون عاشقیم خیلی هامونم مجنون ، اما شاید ننوشتنم دیدن تصویر تار رویاهام بود که این روزا دیگه نیاز نبود شبا زیر نور کم اتاقم چشمامو ببندم تا کمی از دور ببینمش ، لمس دستای گرمش توی دستام بود و ...
بگذریم اومدم تا دوباره کنارتون بشینم و با شما بخندم و گاهیم گونه هامو خیس کنم ، همیشه سبز باشین مثل انعکاس نگاهی که تو چشام نشسته
ترانه ای مینویسم که تقدیم میکنم به صاحب اصلیش...
عطر سیب آقا جون دارم براتون ، باز یه نامه می نویسم باز یه نذر تازه دارم ، واسه گونه های خیسم عطر اسمتون پیچیده تو هوای سرد خونم اسمتونو تا میارم میشینه اشک روی گونم ایندفعه مثل همیشه ناممو به چاه نمیدم اونو میسپارم به قلبم ، حتی دست ماه نمیدم عطر سیب توی دستات دل عاشقاتو برده هر کی حاجت دلش رو دست یه نامه سپرده من نوشتم از پریدن ، اون نوشته از ستاره نامه ها و حرفای ما همشون دنباله داره آقا جون سهم ما اینجا جمعه هایی خیلی دوره ( تلخ و شوره ) تو کنار ما نشستی حیف که چشمای ما کوره توی دنیایی که عشق و ساده توش زندونی کردن چه جوری ما رو زمینی ، تو رو آسمونی کردن چه جوری ؟ دلم گرفته ، چشام امشب خیسه ، خیسه آقا جون یه عالمه غم داره نامه می نویسه منتظر میشینم اینجا تا ازت جواب بگیرم تورو یک لحظه ببینم واسه ی نگات بمیرم نامه ها پرنده میشن می پرن تا اوج پرواز آخرش یه روزی با تو ، بهترین روز میشه آغاز ایمان نعمت الهی 2/0-24-8346-964 راستی داشت یادم میرفت از دوست خوبم امیر مرزبان بخاطر همیشه خوب بودنش تشکر کنم بعد از مدتها کار پیش امیر خوندمو با حوصله نقدش کرد چه شبی بود و چه خیابونای ساکتی...
سلامی دوباره
سر شکستن باز دوباره روی دیوار، خورده پیشونی زخمیم حسرت یکی شدن مرد، وقتی من می خواست بشه میم ... تازه دیوار دردُ حس کرد پشتِ آه کشیدن تو رقص خون واسه همین بود، به گناه کشیدن تو وقتی بغض من و دیوار به نگاهِ تو گره زد این دفعه تیر خلاصُ اشتباهی رو زره زد لبِ جیغ تو ترک خورد اما اشکاتو نباختی
پلک احساستو بستی موندی با تنهایی ساختی
حالا این سرِ شکسته توی آغوش تو مرده
خیلی وقته واسه چشمات ضربه از دیوارا خورده
گفته بودن کوچه ی تو جای پرسه های من نیست
زخم رو لب تو این بار واسه بوسه های من نیست
زخم دردِ سر و دیوار جای ترس اون چشاتِ
وقتی باور نمی کردی که دل من زیر پاتِ
وقتی می دیدی سر من جای آغوش تو این بار
روی دیوار جون می بازه تا نگی خدا نگهدار
سلام ، یه جورایی حتی سلام کردن یادم رفته چه برسه به دست نوشته های عاشقانه و وای بر بی ترانگی... درسته ماههاست نه شایدم یک ساله که دلم تو پلاک ترانه مونده و احساسم فرصتی بهم نی داد که دوباره برگردم و بنویسم یادش بخیر عاشقانه هام ، یادش بخیر گلایه هام و دلتنگی هام ، یادش بخیر ساده ترین نوشته ها و ساده ترین صفحه ی وبلاگ،یادشون بخیر دوستانی که مهربانانه ، صمیمانه از منتظر موسوی گرفته که الان خیلی دلم واسش واسه کارای گرافیکیش که شبا پا به پای هم می شستیم و طرح می زدیم تنگ شده تا خانوم ابراهیمی عزیز که دورادور واسم صفحه ی وبلاگ طراحی کرد و این آخریام مصطفی موسوی و امیر حسین همیشه سر به هوا ( نه از نوع سر به هواهای بد از نوعی که همیشه یادش میره چه برنامه های با کی داره و یا قراره به کی زنگ بزنه ) ، آره دلم بدجوری گرفته ، بغضم خیلی سگین شده ، نه اینکه اینروزا عاشقانه هام تموم شده بود و نه اینکه عشق بازیام به آخر رسیده بود و نه اینکه غمگینم ، نه ، هنوز ایمانم ، می خوام باشم آبی و پر انرژی ، اما گاهیم با احساسی سرد ، صدایی سردتر که آرزو می کنم پلکام سنگین بشن و شمارش نفسام به انتها...عاشقانه بگم دروازه های قصر تنهاییمو ببندم و شکنجه ، شکنجه و شکستن تابلوهای قصر تاریک و خاک گرفته ، ماها تلاش کردم دیگه پا تو این قصر نذارم و از حصازش فرار کنم با عشق بازی با دخترک برفیم ، با دخترکی نه اینبار خیالی ،اما... نمیتونم اینروزا حتی اینجا هم حرفی بزنم نکنه خیال کنید به عشقم خطی افتاده و یا دخترک قصه هام با من تلخی و سردی کرده ...اما میخوام اسممو خط خطی کنم ..تو کدوم دفتر نمیدونم!!بذارید سیاه حرف نزنم می خوام سبز برگردم مثل چشمای ندا

روز ششم
روز ششم
خدا مي خواست تو آسمون ، فرشته هاشو خواب كنه
تو رو كه آفريد مي خواست دل زمينُ آب كنه
يه قطره از برف تنت ، يه شب رو قله ها گذاشت
پيكر تراش آسمون هيچي واسه تو كم نذاشت
تمشكُ آفريد و بعد روي لباي تو كشيد
ميگن خدا يواشكي طعم تمشكا رو چشيد
سيب بهشتي خدا ، واسه تن تو خلق شد
يه سنگ مرمر سفيد رو گردن تو حلق شد
الهه ي آبُ آورد سجده كنه پيش چشات
حضرت ابليس گذاشت بيافته روي دست و پات
فرشته ي اهل بهشت ، جاي تو رو زمين نبود
خدا كه عاشق تو شد ، واسش كتاب و دين نبود
آتيش آغوش تو رو هر كي كشيد روي تنش
پيمبر تبر بدست ميافته روي دامنش
رب لك سجدتُ رو روي لباي تو گذاشت
تا بدونن فرشته هاش عاشقيشون رنگي نداشت
وقتي رو دستاي نسيم ، عطر تو به خدا رسيد
روز ششم اومد زمين ، فصل بهارُ آفريد

دختر مينياتوری:
دوباره بهار اومد و دنيا با انعكاس نگاه تو سبز شد امسال بيشتر از هميشه محو اين زيبايي هاي وصف نشدني بودم كه حتي فرصت نوشتن به دستام داده نميشد تكرار نشدني ترين خلقت آسموني كه حتي ترانه هام محو تماشاي تو شده اند ، گلاي تازه شكوفه داده ي بهاري ،عطر تنت رو روي دستاي نسيم گذاشتن و به آسمون مي برن ، شايد همون يه قطره از روي گونه هاي تو بود كه رودخونه ها رو از دل اين جنگل و كوه ها به خروش آورده و صداي پاي تو اومد و ردپاهاي تو خيس شد رو تن خاك
سلام دختر مينياتوري مي خوام تو هواي تو نفس بكشم نه ميون غبار آلوده ي شهري پر از درد ، شاعر شديم كه نگيم گوشه و كنار اين شهرچه خونه هايي كه سوسوي چراغ اتاقشون رو به تاريكي ميره ... نگيم چه شونه هايي كه از سرما مچاله شدن و ترك مي خورن ...حالا يه سهميه بندي ديگه ، يه افزايش قيمت شبونه دوباره چندتا از سقفاي كاهگلي خونه هاي قديمي اين شهر به آوار تبديل مي كنه ...دختر مينياتوري به آغوش نگاه تو پناه مي برم دستاي كوچيكت بذار روي چشام و پلكاي خستمو ببند...
شاعر شديم نگيم چندتا از آدمايي كه رو شونه هاي هر كدومشون يه آسمون ستاره و خورشيد نشسته ايستادن و مي خوان تنها مشكل ما رو كه بدحجابي شده رفع كنن و پشت سر هر كدومشون تنها تو چند قدميشون كمي اونطرف تر گرد بظاهر سفيد مرگ رد و بدل ميشه ، آره اونطرف تر برق تيزي چاقويي چشمو ميزنه و ساده رو زمين خون جاري ميشه...دزدي قتل و آزار و اذيتي كه هر لحظه گوشه و كنار اين شهر به چشم ميخوره يه روز كنار پل مديريت يه روز ايستگاه متروي ميرداماد اهميتي نداره اما همون نزديكي صف ميكشن و با اون ستاره ها با اون درجه ها حتي سروان و سرهنگ فرقي نمي كنه صدا ميزنن خانوم...

چندان اهميتي نداره شاعر شديم نگيم...دختر مينياتوري اينروزا تنها تو هواي توست كه نفس ميكشم و لابه لاي نگاه سبز توست كه احساس زنده بودن به رگ هام جاري ميشه ....دوستت دارم مثل هميشه كه معناي واقعي دوست داشتني
آيه ی امن يجيب
السلام ای شاه مظلوم و غريب
السلام ای آيه ی امن يجيب

به نام آلله يکتا معبود عابدان حقيقی...باز محرم آمد و بغضی سنگين در گلويم رخنه کرد مينويسم اما قلم هم طاقت نمی آورد...لاله های واژگون ترانه ای بس حقير تقديم به عظمت عشق به حسين (ع)...به عباس (ع)
لاله های واژگون
اینجا صحرای جنونه , دل این ترانه خونه
تک سوار آسمونی مشک آبو می رسونه
لاله ها طاقت بیارین آسمون می خواد بباره
بغضی تو صدای دنیاست طاقت گریه نداره
نبینم رو گونه هاتون شبنم گریه نشسته
کمر بانوی دنیا نشنوم بگید شکسته
پر خاره این حوالی , پر از آفتای بیرحم
آبو رو شما نبستن اینا تو خیاله , تو وهم
زیر پاتون پر چشمه ست دلاتون هزارتا دریا
دستتون برکه ها بستس تا بهم بریزه دنیا
لاله ها تشنگی بسه باغبون طاقت نداره
لب چشمه ها رسیده واستون مشکو بیاره
پشت این ترانه خم شد وقتی دستاشو بریدن
وقتی این هرزه علف ها گلای باغچه رو چیدن
بعد از اون روزی که اینجا لاله هامونو سوزوندن
پای هر خاریو اینجا , توی این باغچه کشوندن
آسمون سرخ و کبود , تن این خاکو سوزونده
عمریه تو این بیابون حسرت یه لاله مونده
اینجا صحرای جنونه , دل این ترانه خونه
رو زمین داغ اینجا لاله های واژگونه
ایمان نعمت الهی
اسفند ماه 1383

خودکشی
يکی بعد رفتن تو رگ احساسشو زد

اين وبلاگ قرار نبود به اين زوديا به روز بشه اما...

خودكشي مرموز
خيال نكن كه دنيام بي تو ديگه سياهه
با رفتنت مي ميره دلي كه چشم براهه
تو آسمون چشمام مي باره ابر ماتم
تو بازي نگاهت هميشه كيش وماتم
يه خودكشي مرموز.يه اتفاق تازه
مي خواد به پات بيافته ايندفه يه جنازه
كه از خطوط دستاش بگن تورو بغل داشت
طوري به خاك بيافته نشه تنش روبرداشت
چشماش تو اون نگاهت خيره بمونه تا تو
پلكاشو زود ببندي نبينه خنده هاتو
آب از سرم گذشته تو تنهايي ميميرم
يه انتقام سنگين از اون چشمات مي گيرم
فكر مي كني دوباره ميام به پات ميافتم
ميگم واسه نگاهت بازم ترانه گفتم
زل ميزنم تو چشمات ميگم منو ببخشيد
نه ايندفه نگاهم جهنم تورو ديد
* * *
تو آينه روي چشمام سيلي زدم بفهمه
روياي با تو بودن اگر قشنگه وهمه

ترانه ی خودکشی مرموز به ياد صدای داوود صفری که قرار بود با صدای گرمش همه جا بپيچه اما در يک حادثه ی تلخ رانندگی به حقيقتی تلخ تبديل شد پس تقديم به می کنم به او و چشمای خودم که اين شبا اصلا حال خوبی ندارن...

وقت رفتن برنگرد تا 
اشك چشمامو ببيني
چشماتو ببند نمي خوام
سوگ اعدامو ببيني
يه نفر افتاده رو خاك
داره جون ميده مي ميره
برنگرد برو ، نمي خواد
ديگه دستاتو بگيره
دخترک کبريت فروش
سلام
منم غريبه اي كه فرسنگ ها دورتر از تو سرمشق هاي عاشقانه ات را دوره مي كند
مسافري كه يك شب نگاه تو را بخاطر سپرد و رفت
و هر ثانيه مثل ساحلي
كه تن به جذر و مد دريا سپرده است موج هاي خيال تو برايش تكرار مي شود
آن دوردست ها پشت فانوس قديمي بندر
تنها سرابي از نگاه تو باقي مانده ، كه محو مي شود و لحظه اي پيدا
آيا هنوز دلت براي من تنگ مي شود؟
هنوز چشمهاي باراني ات به قطره هاي پشت پنجره طعنه مي زنند؟
هنوز باغچه با نگاه تو عاشق مي شود؟
و يا نه اصلا بعد رفتن من ،كنار پنجره آمده اي ؟
هنوز دلت براي من تنگ مي شود؟
سلام..اين بار ترانه ی دخترک کبريت فروش می نويسم ..باز هم يک ترانه ی قديمی و باز هم از کتاب خسته از باد ترانه ای که مال سالها پيشه
دخترك كبريت فروش
دخترك كبريت فروش آواره توي كوچه هاست
حالا ترازو جلو پاش نگاش به سمت بچه هاست
بچه ها شاد و بي خيال حواسشون به بازيه
برنده بازي كيه ؟ بازندشون ناراضيه !
غروب كه ميشه مادرا ميان سراغ بچه ها
بازي ديگه تموم شده چه سوت و كوره كوچه ها
آفتاب ميشينه پشت كوه هوا دوباره ميشه سرد
دخترك قصه ما از همه دنيا شده طرد
نشسته سرما تو تنش يخ زده صورت ولباش
خوابيده رو تخت زمين دوباره سرخه گونه هاش

دستاي سرمازدشو جمع كرده توي آستينش
كاشكي اونم مادري داشت سر بذاره تو بالينش
كاشكي تو اين شهر بزرگ يكي به دادش مي رسيد
جايِ نگاهِ تلخشون رويِ سرش دست مي كشيد
تاريك تر از كوچه ما قلب من و شما شده
سردتر از اين شهر يخي نگاه آدما شده
دستِ محبت توي جيب حرفامون از روي فريب
مي گذريم از كنارِ هم نگاهمون شده غريب
دخترك قصه ما چشماشو بست روي همه
اون شب تو آسمون پريد زمين ستاره هاش كمه
صبح كه ميشه صف مي كشن آدما در كنار اون
افتاده اينجا يه نفر، براش نمونده ديگه جون
*دختر مينياتوری
چشم هاي تو هنوز سبزترين ترانه ي من است ، تو ماه هاست در تنم خودت را جا گذاشتي و من در تن تو احساسم را...بهار با آمدن تو فصل شد...با تو آسمان آبي تر و دشت ها سبزتر از گذشته اند ، گوشواره هاي گيلاس طعم تازه مي دهند و وقتي روي تخت نشسته ايم آب از زير پاهايمان مي گذرد هندوانه ي ما سرخ تر و شيرين تر از بقيه است
عطر تو فضا را پر كرده و كوه هم عاشق مي شود آنگاه كه آرام ترانه زمزمه مي كني صداي ناز تو در تمام كوه مي پيچد بركه ها ، درختان و پرنده هاي مهاجر در گوش هم مي گويند فرشته اي آسماني فلوت در دست گرفته ست و اين صدا از بهشت مي آيد و چه عاشقانه دنبال تو مي گردند تو پاك ترين خلقت آسماني دختر مينياتوري من
دختر مينياتوری

فرسنگ ها دورتر از نگاه آفتاب ، پشت كوه هاي سر به فلك كشيده ي انتظار ، اينجا تو سكوت سرد آسمون ،ييلاق چشم هاي منه ،برهوتي از محبت ، دور تا دور من سراب مه آلود گريه هاي شبونه ست ،اينجا وسعت تنهايي منه كه هر بار غزلي كنار هيزم هاي سردش چادر مي زنه اما پشت اين پلك هاي بسته ، ماه هاست كه دختري از دور مي آيد ، دختري در باد مي رقصد دوباره حس تر شدن لب هاي من جوانه زده ، خنكاي نسيم تن تو هر بار مرا به اوج يك خواهش شبانه مي برد و نگاه توست كه در انعكاس خيس چشم هاي من نشسته ، بانوي شعر هاي من ، دختركان بهشت بال هايشان را به زير پاي تو مي گذارند ، تو از دور دست هاي دور آمده اي كه اينگونه عطر تنت آشناست ، كه قطره قطره شبنم عشق لاي موهاي تو نشسته ، تو خود باروني ، وسعت دريايي كه دوست داشتن تو دلش موج مي زنه ، ديگه اينجا سرزمين توست ، سرزمين نور ، دوست داشتن و آفتاب ...دختر مينياتوري من

دلم هواي ترانه كرد اين بار يه ترانه مي نويسم كه مي دونم همه شنيديد از استاد عبدالجبار كاكايي كه ماه ها پيش تونستم باز ايشان را از نزديك ببينم و توي يك مراسم صميمي كنار هم ترانه زمزمه كرديم...اوجا هم دوباره ترانه كبوتر را با صداي خود استاد شنيدم:
آسمون بغضشو خالي مي كنه..... آدمو حالي به حالي مي كنه
كوچه ها رنگ زمستون مي گيرن...شيشه ها بخار و بارون مي گيرن
آدما چتراشونو وا مي كنن ... گريه ي ابر تماشا مي كنن
نمي خوان مثل درختا تر بشن...زير بارون بمونن خراب بشن
اما تو چترتو بستي كبوتر.... زير بارونا نشستي كبوتر
رفتي و سنگا سكستن بالتو...اومدي هيچكي نپرسيد حالتو

(عکس بالا :استاد عبدالجبار کاکايی و ايمان نعمت الهی )
تشكر مي كنم از دوست شاعرم كه از اصفهان شعر هايي را براي من مي فرستد و وقتي كتاب من به دستشون رسيد جواب چندتا از شعرها را هم براي من فرستادندپس اين بار شعر سهرابم را كه تو دفتر دوم با نام سايه ي تو از كتاب خسته از باد هست به همراه شعر دوست خوبم حميد وحدت پور كه در پاسخ به اين شعر هست مي نويسم
سهراب
همچو سهراب نيستم
اهل گلخانه عشق
»
لاي اين شب بوها «»
پاي آن كاج بلند «همچو سهراب نيستم
اهل نقاشي و مشق
پشت آن اردوها
در پي قايق و بند
خانه ما در ميان كوچه هاست
در ميان هاي و هوي بچه هاست
در كنارم گر چه از گل خبري نيست ولي
!!كوچه هاي گلزارند
قلبهامان هر زمان رنگ گلي مي گيرند
گويي از فصل بهاران آيند
رنگي از عاطفه ها
بويي از مهر و وفا
رختخوابم گرچه بر روي علفهايي نيست
شاد و سرمست زآنم كه هنوز
رختخوابم تن با جان علف هايي نيست
من وضو با نفس مهر و وفا مي گيرم
قلبه ام كعبه دل
و خداي من هنوز
خالق عشق و رموز
نام پاكش الله
جلوه بي همتاست
گر چه سجاده من
رنگ سبزي دارد ، سبزتر از هر دشت
گرچه مهرم بوي خاكي دارد ،
رنگ و بوي كربلايي دارد
شاد و سرمست زآنم كه هنوز
خانه ما در ميان كوچه هاست
در ميان هاي و هوي بچه هاست
شعر از :ايمان نعمت الهی

در جواب ایمان
...با تو هستم سهراب
می نویسد ایمان
در جواب شعر پاکت
بی باک
اهل گلخانه عشق است
اهل آن خانه که هر دم ز جفایش خواند
او همان کاج بلندی است که در قامت خویشفغان می گیرد
یاد دارم سهراب
که چه زیبا گفتی
قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خاک غریب ...
تا که از باد و فغان دور شوی
جامه از خاک رها
بی تمنا ره آن خانه جاودانه شوی
با تو هستم سهراب...
وطنش خاک ، زمین خانه اوست
کوچه ها با همه هم همه ها باور اوست
با تمام مردم شهر ، پی گلزاری است
که ز هر لحظه ، فرمان خزان می گیرد
پشت دریا شهری است
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است
من وضو با تپش پنجره ها می گیرم
همه عمر پی مهر و وفا حیرانم
پس چرا ؟ با تپش پنجره ها بیدارم؟
قبله آنجاست که الله هویدا باشد
عین آن وسعت بی واژه
که در عشق نمایان باشد
با تو هستم ایمان
کربلا خاک غریبی است ، با وضو باید رفت
پس وضو با تپش پنجره ها می گیریم
قایقی باید ساخت
باید انداخت به آب
دورمی باید شد از این خاک غریب
و به آن سمتی رفت که
درختان حماسی پیداست
یک نفر باز صدا زد سهراب ...
با تو هستم ایمان
شعر از حميد رضا وحدت پور از اصفهان
دختر بهار فصل، فصل توست دختربهاري، بانوي فروردين من رويش دوباره ي جوانه ها دليلي بر عظمت نگاه توست سبزترين نگاه، اي فرشته ي بهاركه با نسيم نفسهات هر شاخه ي خشكيده و هر قلب مرده اي را تپيدن دوباره مي بخشي هنوز به خاطرم هست طنين نفس هات كه مرا دوباره زنده كرد، شنيده بودم روزهاي باراني فرشته اي از آسمان بر زمين مي آيد ودعاي باران مي خواند و زير باران مي ايستد.و تو فرشته ي بهاري ، فروردين ماه توست.دختر بهار و امروز مي دانم كه هر سال 10 فروردين فرشته اي از آسمان بر زمين مي آيد و بهار را به خاكي كه غرق خواب زمستاني است هديه مي كند.فرشته اي كه حرارت دستاش ، جادوي نگاهش، حرارت نفسهاش بارها وبارها در من غوغايي به پا كرده و هر بار وسعتي از بهار را به من هديه كرده.بانوي فروردين آمدنت را جشن مي گيرم تنها تصوير تورا در پرده ي خيالم نقاشي مي كنم تنها لبانم تورا دعا مي كند و براي تو آرزو ميكنم چون من برايم تنها يك آرزوي سبز مانده كه آنهم تويي.... آغوش تو هر ترانه مردن ، دلو به تو سپردن واسم شده يه عادت ، گول چشاتو خوردن تو باغ سبز چشمات فصل بهار ديدن يه آرزوي تازه ، فقط به تو رسيدن خونريزي يه بوسه...، تو گرمي يه آغوش تو اون حصار دستات مي خوام بشم فراموش تا اشك روي چشمات رو گونه هام بريزه زيباي بيقرارم ،عشق تو اين غريزه كه دل ميون دستات تپيدن بلد شد يا بغض كهنه ي من با خنده ي تو رد شد بايد تو هم حصاري با اون موهات بسازي خط و نشوني تازه با ابروهات بسازي تب كردن تنت رو ، رو نبض من بگيري وقتي ميگم مي خوامت جون ببازي بميري * * * ندا فقط تو هستي كه توي اون نفس هات ترانه جون ميگيره ميافته به دست و ... ترانه ی دوم با نام سر شکستن که در نشريه ( نيم رخ ) چاپ شد و توسط دوست خوبم داوود صفری خونده شد آلبوم زيباييست منتظر اومدنش همين روزا باشيد اين ترانه رو به خواهر مهربونم شبنم تقديم ميکنم که هميشه زير لب زمزمش می کنه سر شكستن وسط ديوار سنگي خورده پيشوني زخميم حسرت يكي شدن مرد وقتي من مي خواست بشه نيم... تازه ديوار دردُ حس كرد ، پشت آه كشيدن تو رقص خون واسه همين بود ، به گناه كشيدن تو وقتي بغض من ُ ديوار به نگاه تو گره زد ايندفه تير خلاصو اشتباهي رو زره زد لب جيغ تو ترك خورد اما اشكاتو نباختي پلك احساستو بستي موندي با تنهايي ساختي حالا اين سر شكسته توي آغوش تو مُرده خيلي وقته واسه چشمات ضربه از ديوارا خورده گفته بودن كوچه ي تو جاي پرسه هاي من نيست زخم رو لب تو اينبار واسه بوسه هاي من نيست زخم درد سر و ديوار ، جاي ترس اون چشاته وقتي باور نمي كردي كه دل من زير پاته وقتي مي ديدي سر من جاي آغوش تو اينبار داره ميميره رو ديوار ، تا نگي خدانگهدار... ايمان نعمت الهي ....تابستان84 دوستان خوبم منو بخاطر اين تاخير طولانی ببخشيد سال خوبی سرشار از عشق و سلامتی برايتان آرزو دارم ..تا يادم نرفته از دوستان نازنينم مصطفی موسوی و امير حسين اشتری تشکر می کنم که ساعت ها برای طراحی و آماده شدن وبلاگم زحمت کشيدن کنار هم نشستيم و روی وبلاگ کار کرديم خصوصا با طرحی که من در ذهن داشتم و حسابی اذيتشون کردم البته اين قالب کامل به ۱۰ فروردين نرسيد اما ادامه کار ها و حتی آماده شدن سايت در فاصله ی زمانی کوتاهی خواهد بود ..آبی باشيد به ترنم دريای بيکران لطف الهی ميسپارمتان
کوچه ی پاييزی اولین کوچه ی پاییزی
اولین کوچه ی پاییزی را با تو قدم زدم وقتی برگ های زرد و نارنجی با دست های لطیف باد به زیر پاهایمان می افتادند وقتی سردی هوا آغوش ما را بهم نزدیک می کرد و لرزشی بر روی تنمان می نشاند و ما بی آنکه بدانیم اولین کوچه ی پاییزیه ماست دست در دست هم راه می رفتیم فکرمان , ذهنمان هم اینبار یکدیگر را به آغوش کشیده بودند و من و تو غرق در فصل شیرین با هم بودن بودیم و شانه های من لطافت گیسوان تو را بر روی خودش حس کرد و تازه صدایی به گوشمان رسید که می گفت : شب پاییزیه زیبایی را برای شما آرزو می کنیم من و تو تازه فهمیدیم این نخستین شب پاییزیه ماست تازه صدای خش خش برگ هایی را زیر پایمان شنیدیم که خبر از فصلی سرد یا بهتر بگویم فصلی با گرمی نگاه هایی عاشقانه به ما میداد ثانیه ها اعتبارشان را از دست می دادند و برگ ها قدرتشان را و هر دو برای عظمت عشق ما سر فرود می آوردند من و تو بی خیال از این شاد باش طبیعت بازو به بازو تمام راه ها را دوره می کردیم و دور از نگاه آدمکان دنبال نیمکتی خالی می گشتیم تا این بار تمام وجود خود را نثار یکدیگر کنیم آن شب من و تو خاطره هایی را ساختیم و بخاطر سپردیم که ناب ترین دقایق عمرمان بود و کمیاب ترین ...آری تمام هستی تو , نگاه من , دستان تو , قلب من غرق نیاز بود ای تمام هستی من برای همیشه تو را به آغوش می کشم آن شب پاییزی و نیمکتی که در سایه ها ما را پنهان کرد بخاطر بسپار که من و تو دیگر ما شده ایم ...فصل پاییزی که می گوید که زیبا نیست
اینبار به احترام استاد قلم به یاد بهترین شاعر من ترانه ای نمی نویسم این بار شعری تقدیم به تو می کنم استاد مهدی اخوان ثالث...بیاد سفر تو در شهریور ماه و فصل پاییزیه حضورت .فصل فصل توست م . امید و ماه ماه تولدی از جنس شقایق از بیکران حقیقی آبی دریاها سهراب ...با آمدنت رود ها , دریاها موج می زنند ...قبل از اینکه شعر خوان ششم را بنویسم قسمتی از شعر سهراب را که ماه من آهسته در گوشم زمزمه کرد می نویسم :
دچار یعنی عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد
خوان ششم
رويِ ديوارِ اتاقم عكسِ ماث
شعرِ نيماييِ غمهايِ تو بر لبهاي ماست
ياد آن پادشه و فصل خزان
خوان هشتم
چوب دستي ، منتشا
قصه هاي مردِ نقال
قهوه خانه ، آن حديثِ آشنا
اي كه نامت ماث
عشق تو برجاست
لحظه ها استاد خاموشي ولي
همچنان آن قهوه خانه گرم و برپا
»
داغ سهراب و سياوش هاروكش تابوت تختي ها
«همچنان بر جا
لحظه ها اميد خاموشي ولي
فصل پائيز حضورت لخت و عرياني ست
»
جامه اش شولاي عرياني ست «او كه گويد شعر رستم
»
پهلوان هفت خوان اكنون «كوله بارش بسته در خوان ششم
چشمهايش بسته در خوان ششم
انتظار خوان هفتم مي كشيد
انتظار برگريزان
رنگ هاي زرد و نارنجي
مي نشيند پشتِ اسبِ يال افشان
اسب پائيز
مي شود از عشق نو لبريز
مي رود بيرون ز باغ كوچكش
باغ نزديك آمده ست پائيز
باز هم آيد به گوشم آن ندا
»
باغ بي برگي كه مي گويد كه زيبا نيست «کتاب خسته از باد ...فصل نيمايی و سپيد ...شعر از ايمان نعمت الهی
ماث
: مهدی اخوان ثالثاستاد اخوان ثالث عاشق فصل پائیز است با شعر معروف باغ بی برگی ، فصل پائیز از ماه هفتم سال شروع می شود پس در این شعر خوان هفتم منظور فصل پائیز است
. و در ماه شهریور استاد اخوان ثالث از دنیا میرود که می شود خوان ششم که سفر به باغ نزدیک می کند در خوان هفتم ِ سفر به آن دنیا
فروردين ماه تو فروردین , ماه تو , ندا شاید این به روز کردن خیلی غیرمنتظره باشه اما به خاطر حوادثی که اینروزها داره خیلی اذیتم می کنه می خوام حرف بزنم می خوام همیشه دستام تو دستای تو جون بگیرن می خوام مثل همیشه کنار تو تمام کوچه های خیال و رویاهای سبزمو دوره کنم باز هم صدای گام های تو رو بر سنگ فرش نگاهم بشنوم چقدر به هم نزدیک شده ایم و این بازو به بازو رفتن برای من تکرار تمام ثانیه های عاشقانه است لحظه ای که نبض من تپیدن را با نفس های تو تجربه می کند و تب کردن تن تو , پاک ترین فرشته ی زمینی , که می توان التهابش را با نبض تو گرفت تمام اتاقم پر از عطر توست و این حقیقتی است که با تو رفتن منو به انتهای مرز دوست داشتن می رساند شاید سال ها و ماه ها دست هایمان را جدا کردند اما این روزا به تو رسیدن خود ترانه ی عاشقانه ی من است این سال ها تمامشان پر از واژه هایی شدند که تنها پیش چشمان تو به رقص می آیند و مرا از هجوم سایه های دروغین درامان نگه می داشتند تنهایی من وسعتی داشت از نگاه تو , پنجره ای که رو به خیال تو گشوده میشد و انتظاری از دوباره دیدن رقص تو میان باران , ماه من آسمانم با تو پر از ستاره ست و دلتنگی هایم کودکانه ... که در آغوش تو زمزمه خواهند شد روزی که نفس هایمان یک سینه دارند و گیسوان تو دیواری ست برای تنهایی چشمهایمان , برای چیدن گیلاس های سرخ تو , روزی که اشک های تو گونه های مرا به آغوش می کشند ...ماه من همیشه وسعت آسمان من باش ...ای دختر فروردین , ای صدای آشنایی که سال هاست تو را فریاد می زنم ندایی آسمانی که مدت هاست تخلص این شاعر تنها بوده ای ......من که این حوالی تنها یک دختر با مشخصات تو می تونم پیدا کنم با چشمهایی که سبزی بیکران جنگل ها را به یاد من می آورند ایمانی من , دختر کولی عاشق طعم بي وفايي يه اسمِ ديگه تويِ، ترانه هام آوردم مي خوام بگم بدوني،هنوز واست نمردم حالا تو قاب چشمات، يه عكس تازه دارم خاطره هامو مي خوام با تو كنار بذارم ديگه واسم نگاهت مثل گذشته ها نيست اين روزا توي دنيا، هزار تا چشم آبي هست كافيه روي چشمات يه لنز آبي باشه شبيه تو، تو دنيا، هزار تا پيدا ميشه موهاي پركلاغي، ابروهاي كموني با اين دلي كه داشتي، مي خوام پيشم بموني ديگه واست نمونده، جاي توي خيالم يه عشق تازه ديدم تو فنجوناي فالم يكي كه با نگاهش،مياد واسه هميشه براي هر ترانم، ليلي تازه مي شه خط زدن نگاهت واسم كاري نداره ديدي كه بي وفايي چه طعم خوبي داره ديدي كه بي وفايي چه طعم خوبي داره
